میهمانی آفتاب

۴ بهمن , ۱۳۹۰

گفتی ز خاک بیشترند اهل عشق من  /  از خاک بیشتر نه که از خاک کمتریم

پایان یافته … »

خودشیفته ای که شیفته خود هم نبود…

۳۰ دی , ۱۳۹۰

قبل نوشت؛

در ابتدا عذرخواهی می کنم از پرداختن به چنین موضوعی که به قدری قباحت دارد که آدم رویش نشود حتی اشاره ای به آن بکند… و همان بهتر که صفحه اول سایت را پر نکند و جلوی چشم  هم نباشد و در ادامه بیاید…


پایان یافته … »

صاحبدلان… (تشرف کبوترانی از آسایشگاه شهید فیاض بخش)

۲۹ دی , ۱۳۹۰

تنها کسی که شنید و فهمید چه می گفتند، خود صاحب‌خانه بود…

پایان یافته … »

مشق عشق

۲۳ دی , ۱۳۹۰

مشق عشق

ای “ابن‌الطلقاء”

ما سرمشق‌‌مان، درس کربلا را از همان کودکی از بر کرده‌ایم  و همیشه آماده امتحان هستیم

و

« وَلَا یحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیزْدَادُوا إِثْمًا وَلَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ»*

*  آل‌عمران / آیه ۱۷۸

التماس دعا

یک روز برفی حرم…

۱۴ دی , ۱۳۹۰

تصاویر در ادامه …

پایان یافته … »

آخرین سرباز

۲۶ آذر , ۱۳۹۰

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام


می خواستم برای محرم کاری کرده باشم، که نشد…

چند تا کار برای محرم سفارش داده شد، که نشد…

هیئت، عزاداری، پیراهن مشکی شد ، که نشد…

کتاب خواندن، گوش کردن به سخنرانی های مختلف، دنبال پیامک های عاشورائی گشتن و … شد ، که نشد…

عزیزی، کار ترکیبی نمایشنامه صوتی که سه چهارسال پیش در اتحادیه برای شهادت حضرت زهرا (س) انجام شده بود را یادآوری کرد و اینکه فلانی محرم اومده و برای فلان مراسم که حاتمی کیا و … هستند نمیخوای مثل اون کار انجام بدی، خلاصه پیشنهادش به دلم خیلی نشست، اما محدودیت هایی باعث شد که این هم نشد…

خلاصه بعضی از این نشد ها،  شد؛  اما دلت می گفت این که نشد و این شد که از قافله عقب ماندیم…

و تنها شدِ ما شد همین کار کوچک صوتی برای آخرین سربازعاشورا(روایت صوتی شهادت حضرت علی اصغر علیه‌السلام ) که دو سه شب پیش برای دلم ساختم…

دانلود فایل صوتی “آخرین سرباز”

پنج حرفی‌ای برای حرف نزدن!

۳ آبان , ۱۳۹۰

بسم الله الرحمن الرحیم

حسابی چند ماهی است قفل کرده‌ام روی  پنج حرفی‌ای که خوب سدّی شده است برای حرف‌هایم.

حرف هایی که هر چند حرف است اما نزدنشان بد جوری گلویت را تنگ می‌کند و برای رهایی مجبوری زیرپایت بگذاری‌شان؛ هم برای دیده نشدن و هم برای رد شدن از آن و سپردنشان به باد هوا!

حرف‌هایی که نزدنشان چشم هایت را عادت می دهد به ندیدن، گوش‌هایت را به نشنیدن و در پی آن کور و کر شدن!

حرف‌هایی که نزدنشان گذشته‌ات را هم از بین می برد و یادت می ‌رود که در گوشت اذان خوانده‌اند که “الله اکبر” “الله اکبر”  …  ”اشهد ان علی ولی الله” … و شیعه علی بودن را…

حرف‌هایی که نزدنشان برای خوش بودن است و نه برای خوب بودن و تو را تبدیل می کند به مجسمه‌ای انسان نما که به به و چه چه زمینیان را خریدار است و شاید بت هم شدی برای‌شان و تا چند سانتی متری زمین هم بردنت بالا.

حرف‌هایی که نزدنشان…

بگذریم، حرف هایی هست اما زدنشان به “مصلحت” نیست و هر چه می کشم از همین پنج حرفی است که افراط در بله گفتن به آن، بلاهای مذکور را سرم آورده است و دنبال مجمعی می گردم برای تشخیص مصلحت‌هام! و دور ریختن مصلحت‌هایی که دین و دنیایم را مونتاژ می کند.

و آخر اینکه به قولی عزیزی که گفتن اسمش به مصلحت نیست! :

“هیچ چیز غیر از خود حقیقت، مصلحت نیست”

________________

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بینم  / که کشم رخت به میخانه و خوش بنشینم

در را باز نکن مادر…

۱۵ اردیبهشت , ۱۳۹۰

بسم الله الرحمن الرحیم

مادر

در را باز نکن که کوچه پر است از تشییع جنازه با شکوه حیا وعفت و حجاب! و تو باید گورهای عمودی و عصر جاهلیت را ببینی که دخترها پسر شده‌اند!

در را باز نکن که کوچه را شیاطین غاصب، چون فدک غصب کرده اند و ارثی از پدرت نگذاشته اند! و تو هی خطبه بخوان، هلهله ها، فریادهایت را غریبانه به خاک سپرده اند!

در را باز نکن که “لشکر ابرهه از سوی حجاز آمده است” و این کوچه تو را دوباره به کربلا و خرابه شام می برد و باید رقیه را ببینی در خرابه که به مانند تو پهلویش را شکسته اند  و تمام وجودش را به خون نشانده اند! و عباست را بخوانی که دوباره دارند جسارت می کنند! اما حیف که محافظه کاران، دست از دستپرورده‌های عباست می‌برند و هم معبود را می خواهند هم آل سعود!

در را باز نکن که کوچه پر است از بیلبوردهایی که هر از چند گاهی یک رنگی می گیرند و طبل هایی توخالی که آنها نیز هر چند از گاهی می غرند و می غرند و عَلَمی شده اند برای عَلَم شدن خودشان! و در ازدحام این کوچه، کمتر دنبال خیمه ای بگرد که صلواتی یک لیوان معرفت دست غریبه ها دهد!

در را باز نکن که یتیمان و فقیران رد پای آن ناشناس  را گرفته اند و به خانه تو رسیده اند و حال تو باید پاهای تاول زده‌شان و صورت کبودشان را ببینی که در میان آسمان خراشها گم شده است و دیگر کسی نیست آن ها را طواف کند در روزگاری که حاجیان حَجَر شده‌اند و بانیان مجلس خونین همان آل سعود!

آری مادر، در را باز نکن که رنج این دردها کمتر از آن تازیانه نیست و این آتش هایی که به پا شده است  تو را رنج می دهند و پیکرت را آب می کنند… .

پی‌نوشت:
دردانه مادر ، ما را ببخش.
و به مادرت بگو به مانند همیشه برای همسایه ها دعا کند.

یادش بخیر انگار همین دیروز بود، هیئت انصارالمهدی (عج)، شهادت حضرت زهرا (س) و کاری که نذر حضرت شد…

پایان یافته … »